در سلسله مباحث پشت سر هم قرار است در خصوص الگوها صحبت کنیم . منظورمان از الگو، رفتارها، تصویرهای ذهنی، رفتار های منطبق بر خود آگاه و رفتارهایی بر اساس ضمیر ناخود آگاه است. بیایید نگاهی به ذهن شما بیاندازیم. آیا هنگام عبور از خیابان روی هر قدم خود تمرکز می کنید؟ یا وقتی آدامس می جوید به آن فکر می کنید؟ آیا وقتی غذا می خورید برای هضم آن کاری انجام می دهید؟ و یا اینکه با خود می گویید اگر بتوانم دسر ماهی شور را درست کنم خیالم راحت خواهد شد و خواهم خوابید؟ آیا وقتی به خواب می روید نیازی به تمرکز برای ادامه تنفس دارید؟

بی تردید ، شما هیچ کدام از این موارد را با ضمیر خودآگاه خویش انجام نمی دهید، بلکه آنها را با ضمیر ناخود آگاه خود به انجام می رسانید. می توان گفت ذهن شبیه به یک کوه یخ است، بخشی از آن که دیده می شود ضمیر هشیار یا خودآگاه ذهن است و قسمت بزرگ تر آن که قابل روئت نیست، ضمیر ناخودآگاه نامیده می شود. ضمیر ناخود آگاه عامل اصلی و بخش مهمی از کنش ها ، رفتارها و نتیجی است که ما در زندگی به دست می آوریم.

در حقیقت ، این بخش از ذهن منشاء اصلی تکرار وقایع در طول زندگی ماست. بسیاری از الگ.های رفتاری ما در زندگی تکرار می شود. به عبارت دیگر ، همان تجراب و رفتارهای کهنه به طور دائم در زندگی تکرار می شود.

آیا در محیط زندگی و کسب و کار خود، کسی را می شناسیدکه همیشه با تاخیر سر قرار ها برسد؟ زمانی من یک همبازی تنیس داشتم که همیشه دیر به محل تمرین و بازی می رسید. ما پیش از شروع ساعت کاری در هتل هیلتون تنیس بازی می کردیم . به او می گفتم دیوید قرار ما فردا ساعت 7 صبح است و او پاسخ می داد : خواهم آمد. باز به او می گفتم ساعت قرار را متوجه شدی؟ او می گفت من راس ساعت 7 در زمین تنیس حاضر خواهم بود.

پیشنهاد می کنیم بخوانید :   الگوهای ذهنی - بخش دوم

برای ما به وضوح مشخص بود که دیوید  صبح روز بعد7:15 سر قرار خواهد بود برای تاخیر نیز همه جور بهانه خواهد آورد. بهانه های او شبیه به این بود : بچه کوچکم راکت های تنیسم را برداشته و زیر تختش قایم کرده بود. هفته بعد نیز دوباره همین اتفاق تکرار شد. دیوی ساعت 7:16 سرقرار حاضر شد و بهانه آورد که فقط یک لنگه از کفش های تنیس خود را پیدا کرده بود. و باز هم هفته بعد ساعت 7:15 دقیقه سر قررار حاضر شد : «ماهی قرمزه مریض بود و بچه هم گریه می کرد » و در طول هفته های بعد نیز دیوید برای هم دی آمدن توجیه می آورد . «باتری خودرو خالی شده بود»، «سوئیچ گم شده بود»، «زیرپوشم توی لباسشویی جا مانده بود» و ….

دست آخ من به دیوید گفتم بهتر است از همین الان قرار بگذاریم و تو بابت هر دقیقه تاخیرت بایستی یک دلار به من بدهی . اما متاسفانه روز بعد کتف دست دیوید آسیب دید و ما دیگر هیچ وقت تنیس بازی نکردیم!

دیوید پیش خود تصور می کرد که این شرایط زندگی و محیط پیرامون اوست که باعث تاخیرهای او می شود. در واقع، تلاش دیوید برای دیر رسیدن آگاهانه نبود، بلکه این ضمیر ناخود آگاهش بود که به او القا می کرد تو همیشه از کارها عقب می مانی. بی تردید، این تفکر بر سرتاسر زندگی دیوید سایه انداخته بود.

حال اگر بر حسب اتفاق ، دیوید صبح به موقع بیدار شود و تصور کند ممکن است سروقت در قرار حاضر شود ، ذهنیت خاص و عجیب و غریب به او کمک می کند تا در راه درختی پیدا کرده و با آن تصادف کند و یا در جاده ای عجیب و غریب گم شود و پس از آن نفس عمیق کشیده و بگوید «اوضاع همیشه همینطور است، باز هم به شرایط سخت خود بازگشتم»

پیشنهاد می کنیم بخوانید :   نوجوانی، فصل عاشق پیشگی

دیدگاه خود را بنویسید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد. موارد ضروری ستاره زده شده اند *