ما معمولا کلمه رفتار را در معنایی بسیار محدود به کار میبریم. فرهنگ لغت من رفتار را راه هدایت خود تعریف میکند. این تعریف را میپذیرم ، اما مایلم این راه را بسط دهم. از نظر تئوری انتخاب این کلمه بسیار مهم است. چهار جز لاینفک وجود دارد که با هم راه هدایت خودمان را تشکیل میدهند. اولین جز فعالیت است ؛ وقتی درباره رفتار می اندیشیم اغلب فعالیت هایی چون راه رفتن حرف زدن یا خوردن را در نظر داریم.  جر دوم تفکر است ؛ ما همیشه درباره چیزی فکر می کنیم. جز سوم احساس است ؛ هنگام رفتار همیشه احساسی هم داریم. جز چهارم فیزیولوژی است ؛ مثل ضربان قلب در جریان خون ، تنفس شش ها و شیمی اعصاب مربوط به عمل مغز.

از آنجا که تمام این اجزا هم زمان کار میکنند ، تئوری انتخاب به کلمه رفتار صفتی می افزاید و آن را رفتار کلی مینامد. کلی نامیده شده چون که پیوسته مرکب از چهار جز است ؛ عمل ، تفکر ، احساس و فیزیولوژی همراه با تمام اعمال ، افکار و احساسات. در حال خواندن این نوشتار ، شما نشستن ، ورق زدن کتاب ، حرکت سر و چشم را انتخاب میکنید و این فعالیت شماست. همین طور شما درباره آنچه میخوانید فکر میکنید وگرنه نمی توانستید بفهمید چه نوشته شده است. در عمل وقتی که عمل میکنید ، پیوسته در حال تفکرید و بالعکس ، زیرا این دو با هم اند. بسیاری اوقات آنها را با هم ترکیب میکنیم و در یک کلمه میگوییم : انجام دادن.

ویلیام گلاسر
ویلیام گلاسر

وقتی میگوییم : دارم کاری را انجام میدهم ، تقریبا همیشه ترکیب خاصی از تفکر و عمل را در نظر داریم . شما همیشه احساسی خاص دارید.همیشه از لذت یا درد باخبرید. احتمالا همین الان شاید زیاد این احساس را ندارید ، اما حداقل موافق یا مخالف با این فکر هستید که مصیبتتان را انتخاب میکنید یا درباره آن فکر میکنید و فکر کردن همیشه با نوعی احساس همراه است. شما همیشه احساسی دارید ، حتی اگر بسیاری اوقات به آنچه احساس میکنید ، توجهی نداشته باشید. در عین حال قلب شما می زند ، نفس میکشیدو مغز شما کار میکند ؛ یعنی همیشه فیزیولوژی مربوط به انتخاب شما در عمل ، فکر و احساس ، یعنی رفتار کلی شما وجود دارد.

حال که تعریف مفهوم رفتار کلی ارائه شد ، شاید راحت تر بتوان این مطلب رت منتقل کرد که وقتی گلاسر از انتخاب احساسات سخن میگوید ، منظورش چه چیزی میباشد

گلاسر در رابطه با احساسات از نقطه نظر تئوری انتخاب می نویسد :

انتخاب رفتار از نگاه گلاسر

اگر خوب توجه کنید ، به سادگی در میابید که ضمن خواندن این نوشتار احساس خاصی دارید. البته آن آگاهی به این معنا نیست که شما انتخاب میکنید آنچه را که احساس می نمایید ، ممکن است بگویید که ، از احساساتم آگاهم اما آنها را طبیعی تلقی میکنم. من از انتخاب آنها آگاه نیستم و من مطمئنا آگاه نیستم که وقتی ناشادم ، این ناشادی را انتخاب میکنم. اگر به ادعای شما ، انتخابی داشتم ، مطمئنا مصیبت را انتخاب نمیکردم. اما اگر این گفته درست بود ، دیدن یک روانپزشک معنی نمی داشت.

اگر نمی توانستید راجع به احساستان انتخابی داشته باشید ، صحبت راجع به زندگی و مشکلتان چه فایده ای میداشت؟ توضیح من از اینکه چرا معتقدید بر چگونگی احساس خود کنترلی ندارید ، آن است که شما نسبت به آنچه احساس میکنید کنترل مستقیمی ندارید ، اما نسبت به تفکر و عمل خود این کنترل مستقیم را دارید.

در نتیجه چنانچه شخص افسرده ای به من مراجعه کند ، معنی ندارد که به ایشان بگویم شاد باش! هیچ کس نمی تواند مستقیما انتخاب کند که احساس بهتری بیابد. این انتخاب مانند انتخاب یک رفتار فعال مثل تنیس یا رفتار فکری مثل بازی شطرنج نیست. اما در صورتی که شما مفهوم رفتار کلی را بپذیرید و چهار عنصر آن را جدایی نا پذیر بدانید ، آن وقت در می یابید با اینکه کنترل مستقیمی بر چگونگی احساس خود ندارید ، کنترل غیر مستقیم بسیاری نه تنها بر چگونگی احساس خود ، بلکه بر فیزیولوژی رفتار خویش هم دارید.

با وجود اینکه تمام چهار جز رفتار همیشه در یک رفتار کلی دخیل اند ، اما کنترل مستقیم شما فقط بر اعمال و افکار شماست.  ممکن است بگویید :

گاهی اوقات به نظر می رسد بر افکار خودم هم کنترل ندارم زیرا نمی توانم یک فکر تکراری را از ذهنم دور کنم. تعبیر من این است که شما تکرار آن فکر را انتخاب میکنید ، که در عین مصیت بار بودن بر برخی از جبنبه های زندگی تان کنترلی بهتر از انتخاب هر فکری دیگر به شما می دهد. این اندیشه که همیشه می کوشید بهترین انتخاب را انجام دهید ، در درک رفتار کلی بسیار اساسی است.

مشاوره و درمان ویلیام گلاسر ، واقعیت درمانی نام دارد. این روش مبتنی است بر تئوری انتخاب و بر توسعه روابط موجود تاکید میورزد .تقریبا همیشه روایط گذشته را کنار می گذارد و برای موفقیت بر ایجاد روایط مطلوب بین درمانگر و درمان جو تکیه میکند.

در جریان درمان ، گلاسر اشاره به این نکته دارد که ممکن است زمانی از جلسه ، شامل ارائه توضیحات درباره تئوری انتخاب برای مراجعان هم بشود. برای مثال در رابطه با یکی از مراجعانش که برای درمان افسردگی خویش به مطب گلاسر آمده بود ، زمان زیادی را به صحبت کردن درباره انتخاب افسردگی اختصاص داد. کلمه انتخاب ، این فکر  را در ذهن مخاطب ( که در اینجا مراجع یا درمانجو میباشد ) تداعی میکند که گویا مصیبتی که برسرشان آمده را خوشان انتخاب کرده اند. گلاسر در این رابطه مینویسد :

“آنچه تعجب بیشتر افراد را بر می انگیزد این ادعای من است که آنها مصیبت خویش را که از آن می نالند خود انتخاب میکنند. و این فکر بسیار متفاوت است با آنچه بیشتر افراد به آن معتقدند ؛ بخصوص کسانی که در پی کمک روان شناختی بودند و نشانه های رنج آور خویش را افسردگی می نامیدند.”

شرح افسردگی از نظر گلاسر

در ادامه گلاسر ، به شرح افسردگی انتخابی می پردازد :

“وقتی دچار افسردگی می شویم به این موضوع اعتقاد پیدا میکنیم که قربانیان احساسی هستیم که بر آن کنترلی نداریم ، وقتی مدتی طولانی به شدت افسرده باشیم ، این انتخاب معمولا افسردگی بالینی نامیده می شود و یک بیماری روانی تلقی می گردد. از اعتقادات کنونی این است که بیماری روانی در اثر عدم تعادل شیمی مغز ایجاد می شود. بیماران برای تصحیح این عدم تعادل و احساس بعتر ، نیازمند مصرف داروهای موثر در مغز هستند و برای افسردگی های زیاد پزشکان فورا از دارویی چون “پروزاک” استفاده میکنند.”

گلاسر معتقد است که معمولا مراجعان افسردگی را انتخاب میکنند تا با موقعیت موجود کنار بیاند و یک درمانگر ، میبایست با وادار ساختن مراجعین به انتخاب های بهتر ، بدون نیاز به دارو به آنها کمک کند.وقتی  بخواهیم انتخاب یک رفتار رنج آور مثل افسردگی را متوقف کنیم انتخاب ما این گونه خواهد بود :

1-آنچه را که میخواهیم تغییر دهیم 2- آنچه را که انجام میدهیم تغییر دهیم 3- هردو را تغییر دهیم.

افسردگی در تئوری انتخاب ویلیام گلاسر
افسردگی در تئوری انتخاب ویلیام گلاسر

گلاسر به مواردی اشاره میکند که افسردگی به درمان منتهی شده است. او چنین استدلال میکند که این افراد به هنگام انتخاب افسردگی ، انتخاب های به مراتب ایده آل تری را هم داشته اند. اگر این مراجعان از همان ابتدا قادر بودند که این انتخاب های بهتر را انجام دهند ، در نتیجه میتوان نتیجه گیری کرد که هیچگونه بیماری روانی در آنها وجود نداشته و هیچ اشکالی در مغز آنها نبوده که این توانایی انتخاب های بهتر را از آنها بگیرد.

گلاسر معتقد است که انتخاب افسردگی روانی ، هر قدر شدید و طولانی باشد ، یک بیماری به حساب نمی آید. مانند رفتار های دیگر ما ، آن هم یک انتخاب است. البته انتخابی مستقیم ، چون راه رفتن و حرف زدن نیست . اما وقتی که مفهوم رفتار کلی را درک کنید خواهید دید که کل احساسات ما ، اعم از مطلوب و نامطلوب ، انتخابی مستقیم اند.

وقتی که  همزمان دو تصویر متضاد در دنیای مطلوب شما قرار دارد ، یعنی دچار تعارض هستید. هرچه در جهت یکی از آنها حرکت کنید آن دیگری را ناکام کرده اید. تا وقتی که هر دو را بخواهید هیچ راه فراری وجود ندارد. مثلا ممکن است با خود بگویید که “میخواهم لاغر باشم” اما در عین حال ، با خود میگویید که “نمخواهم رژیم بگیرم یا ورزش کنم”. مثال عینی تر تعارض ها ممکن است بدین صورت باشد که در موقعیتی ، بلیط مسابقه فوتبال تیم محبوبتان را برای امشب خریداری کرده اید ، اما در همین شب دختری که برای قرار گذاشتن با او بسیار مشتاق بوده اید ، به شما پیام میدهد که همدیگر را ببینیم. درجای دیگری ممکن است که جلسه در اداره از وقت اداری بیشتر طول بکشد و در این فکر باشید که اگر جلسه را ترک کنید رییس شما قطعا عصبانی میشود ، اما همچنین این فکر دست از سر شما بر نمیدارد که اگر زودتر جلسه را ترک نکیند به نمایش دخترتان که در مدرسه برگزار میشود نمیرسید.

فهرست این مثال ها ، بی پایان است و شدت تعارض مطابق قوت تصاویر متعارض است. وقتی هر دو تصویر نیرومند باشند ، تعارض حاصل بسیار دردناک است.  آنچه که معمولا این تعارضات را شدید میسازد ، این است که هیچ راه حل فوری ای وجود ندارد. اما ممکن است کاری برای انجام دادن باشد ، حتی اگر تعارض را حل نکنید.

تکنیک های حل تعارض از نگاه ویلیام گلاسر

یکی از راه های مطلوب مواجهه با تعارضات در وهله اول ، آنست که وقتی نمیدانید چه میکنید ، در هیچ جهت عمل نکنید. چرا که با اینکار حداقل کارها بدتر نمیشود. در طول زمان  ، تعارض در یکی از دو جهت هدایت می شوود و تصمیم گیری آسان میشود. البته این تکینیک در همه موارد ممکن است کارگر نباشد ، چرا که واقعیت هایی هم وجود دارند که نمی توان آنها را منتظر گذاشت ، چرا که اگر یکی از آنها را انتخاب نکنید ، یا اگر در زمان باقی مانده آنها را انتخاب نکنید ، برای همیشه آن انتخاب را از دست داده اید.

تکنیک های حل تعارض از نگاه ویلیام گلاسر
تکنیک های حل تعارض از نگاه ویلیام گلاسر

راه دیگر ، مشاوره خوب است. مشاور نمی تواند بگوید که چه باید کرد ، اما می تواند موارد خاص را منظم ارائه نماید. از این راه مشاور میتواند به شما کمک کند تا ببینید آنچه را که به نظر انتخابی برابر می آید ، اما در واقع این طور نیست و در عین حال با مشاور حرف میزنید و زمان میگذرد. این صحبت باعث می شود کمی آرام بگیرید. اما بسیاری اوقات هم تصمیمتان را میگیرید. یک طرف را میگیرید و طرف دیگر را رها میکنید. آن وقت احساس درماندگی میکنید ؛ زیرا طرف دیگر هنوز هم در دنیای مطلوب شماست. تا وقتی که یکی از آنها یا هر دو را از دنیای مطلوب خود نرانده اید ، رنجتان ادامه می یابد. رایج ترین کار در دوره تعارض این است که کاملا افسرده شوید و این باعث می شود که هم یک مشاور را ببینید و هم آرام بمانید. با دیدن آرامش نسبی شما و خاموشی مظلومانتان اطرافیان شما را به کمک خواستن ترغیب میکنند و کمک های لازم را برای حرکت به شما می رسانند.

از دیدگاه گلاسر اما ،  کاری که یک مشاور  در برخورد با تعارضات یک مراجع میتواند انجام دهد هدایت فرد در جهت یک انتخاب سوم است. انتخابی که در تعارض نیست و می تواند همان نیاز یا نیاز ها را برآورده کند که توسط تعارض ناکام شده بودند.

در مشاوره به سبک گلاسر ، معمولا تمرکز بر زمان حال است و سعی میشود که از کند و کاو گذشته اجتناب شود . همچنین تمام هدف بر آن است که در جلسه اول مسئله و مشکل مشخص و آشکار گردد و انکار احتمالی مراجع فرو ریزد. در واقع در درمان هایی که به سبک واقعیت درمانی اتفاق می افتند ، معمولا در مدت زمان کوتاه انجام میگیرند و در واقع تاکید خود گلاسر هم بر جلوگیری از اتلاف وقت  در حین جلسه مشاوره و درمان است.